English Version
This Site Is Available In English

راهنما خزان زندگی‌ام را به بهار تبدیل کرد

راهنما خزان زندگی‌ام را به بهار تبدیل کرد

به نام خدایی که دوست داشتن را آفرید
خدایی که ایثار و محبت را آفرید.
لحظه‌ها را ثانیه به ثانیه می‌شمردم و در پس هر ثانیه، بیهودگی‌های زندگی‌ام را ورق می‌زدم.
نه‌تنها شب‌ها، حتی روزهایم نیز تاریک بودند، نه کورسوی امیدی بود، نه دست‌گرمی که دستان سرد و لرزانم را گرم کند و نه آغوشی که در پناهش، مانند یک کودکِ آرمیده و به خواب‌رفته در آغوشِ مادر، آرام بگیرم و ...
هم‌چون یک ساعت شنی بودم. ساعتی که نفس‌های آخر را می‌کشد و منتظر است تا یکی پیدا شود و آن را برگرداند!
قبل از هر حرف و سخنی خوشحال هستم که وارد جمع مهربان‌ترین انسان‌های کره‌ خاکی شدم، انسان‌هایی که با نگاه‌ها و دستان‌ پرمهر و مهربانی من و مسافرم را در جمع پر از مهربانی خودشان قرار دادند انسان‌هایی که نگاهشان از نوع تحقیر و یا محبت اجباری نبود؛ بلکه نگاه هم‌نوع بود. برابری را می‌شد با اعماق وجود حس کرد، با تک‌تک سلول‌های بدن.
این خوش‌حالی بدون وصف و توصیف را مدیون راهنما همسفر مرضیه و استاد و راهنمای گران‌قدرم همسفر فرشته هستم. این دو بزرگوار هم‌چون مادری مهربان، راهنما زندگی بنده شدند و آب حیات را جرعه‌جرعه در پیمانه زندگی‌ام ریختند تا خزان زندگی‌ام را به بهار تبدیل کنند.
مانند آموزگاری عاشق، الفبای زندگی را به من سرمشق دادند و با صدایی پرمهر در گوشم زمزمه کردند. عشق را، گذشت را، صبر و مهربانی را، چگونه زیستن را و ...
در این مکان مقدس بود که بنده حس کردم بله بازی روزگار، بازی عجیبی است؛ حتی تصورش را هم نمی‌کردم که من نه تنها یک مادر بلکه همسفر مسافری باشم که سفر خود را از تاریکی‌ها به سمت نور، از غم به شادی و از اعتیاد تا رهایی آغاز کرده باشم. من همسفر باید برای رسیدن به آرامش، تعادل و حس خوب دانش و آگاهی خودم را افزایش بدهم و با قدرت و توان بالا عوامل منفی را دفع کنم.
هر انسانی در مسیر زندگی‌اش به یک همسفر خوب و مطمئن احتیاج دارد که در سختی راه او را همراهی کند و در خوب و بد راه، در پستی و بلندی راه مثل یک کوه شانه به شانه تا پایان راه در کنار فرد باشد.
هر شخصی در دنیا یک تقدیری دارد و در تقدیر من مسافر من بال‌هایش زخمی شده است. حالا من به عنوان یک همسفر بال پرواز او می‌شوم تا با هم این راه را به سلامت پشت سر بگذاریم.
من سعی می‌کنم پاروی دوم قایق زندگی مسافر و فرزندانم باشم تا این‌ که کنار بایستم و تک پارویی قایق زندگی را که سرگردان به دور خود می‌چرخد و مسیر درست و رسیدن به خشکی (خوشبختی) را تماشا کنم.
نمی‌دانم کنگره را چطور توصیف کنم؟ من نمی‌گویم کنگره، می‌گویم خانه‌ دوم، خانه‌ای پر از آرامش و انرژی و حال داستان یک همسفر، یک همسفر زخمی با دل و ذهنی خسته زخم‌هایی که هیچ مرحمی بالاتر از کنگره‌۶۰ نمی‌توانست آن را درمان کند.
و آخر هم می‌توانم بگویم: برای كسي دل به دريا بزنيد كه همسفر بخواهد، نه قايق.

نویسنده: همسفر محدثه رهجوی راهنما همسفر فرشته (لژیون سوم)
رابط خبری: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر فرشته (لژیون سوم)
ویرایش و ارسال: همسفر پریسا رهجوی راهنما همسفر مهری (لژیون اول) دبیر دوم سایت
همسفران نمایندگی باباطاهر همدان

 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .