English Version
This Site Is Available In English

در ۱۴ ثانیه سکوت

در ۱۴ ثانیه سکوت

نامه‌ای با این مضمون به دستم رسید: خانم فریده از شما دعوت می‌شود که در جلسه کنگره۶۰ در روز یکشنبه شرکت کنید. من در دنیای خودم در شهر وجودی که آواری از تمام مشکلات را به دوش می‌کشید، خسته از همه چیز و همه کس و ناامید از دنیایی که در آن زندگی می‌کردم؛ فقط نامه را تا زدم و گفتم: «من تمایلی به آمدن ندارم، امیدی هم ندارم.» از مسافرم اصرار و از من اکراه. روز یکشنبه رسید و من در اوج ناامیدی با غمی که تمام وجودم را گرفته بود، بر خلاف میلم راهی شدم.

در تمام طول مسیر کنگره، اشک ریختم و به بخت بدم لعنت فرستادم که باز هم باید برای مصرف کننده‌ات از خودگذشتگی بکنی و خلاف میلت کاری انجام بدهی. با خشم و عصبانیت شدیدی از پله‌های کنگره، پایین رفتم. سالنی بزرگ پر از صندلی که جایی برای نشستن من نبود. یک نفر بلند شد تا من نشستم. آن روز جشن رهایی یک مسافر بود با چهار همسفر. جشن بسیار شاد و مفرحی بود؛ ولی من آنقدر حال و احوالم خراب بود که حتی دست هم نزدم و مثل چوب خشک فقط روی صندلی نشستم.

بعد، دعای کنگره خوانده شد. من به تبعیت از دیگران ایستادم و زنجیره انسانی بسته شد؛ شاید در آن زنجیره انسانی برای لحظه‌ای شکستم و از اعماق قلبم در آن ۱۴ ثانیه سکوت از قدرت مطلق، خواسته قلبم که رهایی مسافرم بود را خواستم و بعد در آغوش همسفران جای گرفتم. انگار هر آغوش، غمی را کنار می‌زد و هر لبخند آرامشی تزریق می‌کرد. راهنمای تازه‌واردین مثل معجزه بود؛ نگاهش گرم، لبخندش آرامش و سکوتش مثل این بود که انگار با تمام وجودش مرا درک می‌کرد. گویی زندگی مرا زیسته بود و الآن در آرامش روبروی من نشسته بود و می‌گفت: «من را ببین. من گذشته تو هستم.» امید و امید و امید دوباره جوانه زد.

نویسنده: همسفر فریده رهجوی راهنما همسفر رقیه (لژیون سوم)
ویرایش و ارسال: راهنما همسفر رقیه نگهبان سایت
همسفران نمایندگی بندرعباس

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .