راهنمای عزیزم سلام این چند خط را از دل مینویسم؛
از دلی که سالها زیر آوار مصرف مدفون شده بود، و امروز تازه دارد نفس کشیدن را یاد میگیرد…من روزگاری فکر میکردم مصرف فقط یک عادت است، اما بعدها فهمیدم که یک زندان است؛زندانِ جسم، روان و تفکر. یادم هست یک شب زمستانی…هیچ پولی نداشتم،خانه سرد بود، بدنم میلرزید و روحم از ترس خالی شده بود.برای جور کردن مواد، همه جا را گشتم،به هر کسی زنگ زدم،اما کسی جوابم را نداد.
آن شب وقتی به خانه برگشتم، همسرم گوشهی اتاق نشسته بود و بیصدا گریه میکرد…نه چیزی گفت،نه سرزنشم کرد،فقط نگاهم کرد؛ نگاهی که از هزار حرف دردناکتر بود. من کنار دیوار نشستم، بدنم درد میکرد، سرم گیج میرفت، و تنها چیزی که در ذهنم بود این بود:چطور به اینجا رسیدم؟
نه غرور برایم مانده بود، نه امید، نه حتی جرأت مردن…فقط مانده بودم بین ماندن و رفتن، بین بودن و نبودن. آن شب فهمیدم مصرف فقط جسمم را خراب نکرده، اعتماد، آرامش و امنیت خانوادهام را هم گرفته است. اما امروز…وقتی به همان شب فکر میکنم، انگار متعلق به یک آدم دیگر است. امروز صبحها که از خواب بیدار میشوم، بدنم درد خماری ندارد، نگاهم شرم ندارد، و دلم ترس فردا را ندارد.
امروز میتوانم کنار همسرم بنشینم و احساس نکنم باری اضافه هستم، میتوانم لبخندش را ببینم و بدانم سهم من دیگر فقط رنج نیست. این تغییر یک شبه اتفاق نیفتاد…با آموزش شروع شد، با صبر ادامه پیدا کرد،و با راهنمایی شما جان گرفت.
شما به من یاد دادیدمشکل من فقط مواد نبود، تفکر من بیمار بود، و تا تفکر درمان نشود، هیچ چیز درمان نمیشود. یاد گرفتم مسئول زندگی خودم باشم، یاد گرفتم فرار نکنم، یاد گرفتم درد را بفهمم،نه اینکه با مصرف خاموشش کنم.
اگر امروز سر پا هستم، اگر از گذشتهام فرار نمیکنم، اگر برای آینده برنامه دارم، همهاش به برکت این مسیرو حضور شماست.
من هنوز در راه هستم، هنوز ضعف دارم، هنوز باید یاد بگیرم…اما دیگر ناامید نیستم و دیگر گم نیستم. با تمام وجود سپاسگزارم از اینکه در تاریکترین نقطهی زندگیام چراغ شدید و نشانم دادید میشود از ویرانه یک زندگی ساخت…
نویسنده: راهنما مسافرحسینععلی «لژیون چهارم»
تنظیم و ارسال: مسافر علی «لژیون اول»
- تعداد بازدید از این مطلب :
13