همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر سمیه (لژیون پنجم)
لحظهها را ثانیه به ثانیه میشمردم، و در پس هر ثانیه، بیهودگیهای زندگیام را ورق میزدم. نهتنها شبها حتی روزهایم نیز تاریک بودند، آنقدر در تاریکی غرق شده بودم که دیگر تصوری از روشنایی نداشتم نه کورسوی امیدی بود، نه دستگرمی که دستان سرد و لرزانم را گرم کند و نه آغوشی که در پناهش؛ مانند یک کودک آرمیده و به خوابرفته در آغوش مادر، آرام بگیرم.
همچون یک ساعت شنی بودم، ساعتی که نفسهای آخر را میکشد و منتظر است تا یکی پیدا شود و آن را برگرداند! و آنگاه بود که آمدی چراغی در دست گرفتی دستانت را بهطرف من دراز کردی به نشان کمک و مرا به سرزمین نور و عشق هدایت کردی. آرامش آغوشت، و گرمای دستان مهربانت را کم داشتم. آمدی و بدون هیچ چشمداشتی با من پیمان بستی که در تمام لحظات، همچون کوه کنارم بایستی، تا بیاموزم اندیشیدن، امید، راه و رسم زندگی، صبر و ایستادگی را.
همچون شمع سوختید تا من ساخته شوم، آب حیات را جرعهجرعه در پیمانه زندگیام ریختید تا خزان زندگیام را به بهار تبدیل کنید. مانند آموزگاری عاشق، الفبای زندگی را به من سرمشق دادی، و با صدایی پرمهر در گوشم زمزمه کردید عشق، گذشت، صبر، مهربانی و چگونه زیستن را! سخنانت آنچنان دلنشین بودند که تمام ناخوشیهایم را از یاد بردم.
خورشید نگاهت چنان گرمایی به وجود یخزدهام تاباند، که جان تازهای به من بخشید؛ حتی نگاهت با من حرف زد، مرا وادار به تغییر کرد و ناامیدی و سکون را تبدیل به دنیایی از امید و حرکت نمود. هربار که حس ناامیدی داشتم با نگاه کردن به شما امیدی تازه درمن جوانه میزد آمدی و مرا دلگرم کردی، تا جاده پرپیچوخم زندگی را با امید طی کنم.
روزی که شما را دیدم، جسم و جانم را غبار غم فراگرفته بود نه چیزی میدیدم، نه میشنیدم و نه امیدی به زندگی داشتم. آمدی و دنیای تازهای به من هدیه کردی، روح تازهای در من دمیدی گاهی آموزگارم میشوی تا به من بیاموزی تمام دانستههایت را و گاهی همچون مادری نگران، از سنگینی نگاه و غم صدایم، غبار نشسته بر قلبم را میبینی و مرا تیمار میکنی.
گاهی همچون خواهری رازدار تمام ناگفتههایم را میشوی، رازهایی که همیشه به خاطر آنها نگران بودم، که مبادا دیگران متوجه بشوند و گاهی پدری میشوی باجذبه و مغرور، که تنها با یک نگاه، با فرزندش صحبت میکند و پیامش را میرساند. شما راهنما و مربی من هستید راهنما؛ یعنی نشاندهنده مسیر تاریکی به نور، غم به شادی، نفرت به عشق یعنی نمایانگر راه رسیدن به آرامش، نمایانگر راه بهشت، نجات از جهنم درون و مرا از جهنمی که سالها وجودم را تسخیرکرده بود، نجات دادی.
همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر مهری (لژیون اول)
در دستور جلسات کنگره۶۰ یک هفته در سال به عنوان هفته راهنما نام گذاری شده است. این هفته را به بنیان کنگره۶۰ مهندس دژاکام و خانواده محترمشان و تمام راهنمایان کنگره و راهنمای عزیزم همسفر مهری تبریک عرض میکنم. عشق که نباشد کاری نمیتوان کرد راهنما باعشق به ما میآموزد از راهنمای مهربان و صبورم همسفر مهری عزیز بینهایت سپاسگزارم که با مهربانی عشق و محبت خودش، به من گذشت، آرامش، صبوری و توکل به خدا را آموخت و نور امید در دلم روشن شد که با ایمان به خداوند ناممکنها ممکن میشود.
همسفر مهین رهجوی راهنما همسفر مهری (لژیون اول)
آرامش امروزم حال خوشم، سلامت جسم و روحم همه و همه به خاطر تلاشهای بیوقفه، ایثار و از خودگذشتگی شما عزیز دلم بوده و تنها دارایی در حد توان من دعای خیری است که به پاس زحمات و مهربانیهای شما بدرقه راهت میکنم روزت مبارک.
ویرایش و ارسال: همسفر آذر رهجوی راهنما همسفر فرشته (لژیون سوم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی باباطاهر همدان
- تعداد بازدید از این مطلب :
178