در راهی تاریک قدم گذاشته بودم. درحالیکه خود نمیدانستم. لحظهبهلحظه ترس و ناامیدی، فشار روانی و اضطراب فراوان مرا دربرگرفته بود. با خود فکر میکردم دیگر چارهای ندارم و دیگر راه نجاتی نیست و اینکه راه اصلی را پیدا نخواهم کرد و گم شدهام. ناگهان سرم را در آن هیاهو برگرداندم کورسویی نور از آن دورها در چشمانم جرقه زد. بیشتر دقت کردم و تلاش کردم دوباره آن را ببینیم همینطور به عقب برگشتم و ادامه دادم آن نور دور، نزدیک و نزدیکتر میشد و من بیشتر و بیشتر با اشتیاق و امید به سمتش حرکت میکردم وقتی به او رسیدم گویی غریبهای آشنا دیدهام با خود گفتم؛ باید به حرفش گوش کنم و در کنارش بمانم.
وقتی نفسهایم آرام شد گفت: نترس من این چراغ را برای تو تکان میدادم، به من گفت: شاید از آن دور ببینی و بازگردی، تو مسیر را اشتباه رفته بودی و در بیراههها گم شدی. کلامش جز راستی، درستی و حقیقتی آشکار نبود. آری آن، همان راهنمای دلسوز و مهربان من بود که با دستان پر مهرش مرا از عمق تاریکیها نجات داد و مشوق من در انجام کارهای خوب و شایسته بود. اکنون که در این راه قدم گذاشتهام جز عشق، محبت، دوستی و مهر، صلح و آرامش، چیز دیگری نمیبینم. خداوندا مرا در راهم توفیق پایداری عنایت بفرما. آمین و شکر.
نویسنده: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر عفت (لژیون اول)
رابط خبری: همسفر سمیرا رهجوی راهنما همسفر عفت (لژیون اول)
ویرایش و ارسال: همسفر مهین رهجوی راهنما همسفر سمیه (لژیون دوم)
همسفران نمایندگی خیام نیشابوری
- تعداد بازدید از این مطلب :
44