English Version
This Site Is Available In English

راهنما یعنی امیدی در دل تاریکی

راهنما یعنی امیدی در دل تاریکی

در راهی تاریک قدم گذاشته بودم. درحالی‌که خود نمی‌دانستم. لحظه‌به‌لحظه ترس و ناامیدی، فشار روانی و اضطراب فراوان مرا دربرگرفته بود. با خود فکر می‌کردم دیگر چاره‌ای ندارم و دیگر راه نجاتی نیست و اینکه راه اصلی را پیدا نخواهم کرد و گم شده‌ام. ناگهان سرم را در آن هیاهو برگرداندم کورسویی نور از آن دورها در چشمانم جرقه زد. بیشتر دقت کردم و تلاش کردم دوباره آن را ببینیم همین‌طور به عقب برگشتم و ادامه دادم آن نور دور، نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و من بیشتر و بیشتر با اشتیاق و امید به سمتش حرکت می‌کردم وقتی به او رسیدم گویی غریبه‌ای آشنا دیده‌ام با خود گفتم؛ باید به حرفش گوش کنم و در کنارش بمانم.

وقتی نفس‌هایم آرام شد گفت: نترس من این چراغ را برای تو تکان می‌دادم، به من گفت: شاید از آن دور ببینی و بازگردی، تو مسیر را اشتباه رفته بودی و در بیراهه‌ها گم شدی. کلامش جز راستی، درستی و حقیقتی آشکار نبود. آری آن، همان راهنمای دلسوز و مهربان من بود که با دستان پر مهرش مرا از عمق تاریکی‌ها نجات داد و مشوق من در انجام کارهای خوب و شایسته بود. اکنون که در این راه قدم گذاشته‌ام جز عشق، محبت، دوستی و مهر، صلح و آرامش، چیز دیگری نمی‌بینم. خداوندا مرا در راهم توفیق پایداری عنایت بفرما. آمین و شکر.

نویسنده: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر عفت (لژیون اول)
رابط خبری: همسفر سمیرا رهجوی راهنما همسفر عفت (لژیون اول)
ویرایش و ارسال: همسفر مهین رهجوی راهنما همسفر سمیه (لژیون دوم)
همسفران نمایندگی خیام نیشابوری

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .